روزی یک مرد ثروتمند،پسربچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند،چقدر فقیر هستند.آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر،پدر از پسرش پرسید : « نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : «عالی بود پدر! »
پدر پرسید : «آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟ »
پسر پاسخ داد : « بله پدر ! »
و پدر پرسید : « چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ »
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : « فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا . ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رود خانه ای دارند که نهایت ندارد . ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم آنها ستارگان را دارند . حیاط ما با دیوارهایش محدود میشود ،اما باغ آنها بی انتهاست ! »
با شنیدن حرفهای پسر،زبان مرد بند آمد. پسربچه اضافه کرد : « متشکرم پدر،تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم ! »
Sunday, May 27, 2007
برگرفته از مطالب جالب کلوب
چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم.
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم .
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم.
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم.
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم .
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم .
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم.
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.
چي مي شد اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟
بياييم خود را به خدا نزديكتر كنيم و بذر خدا شناسي را در قلبهاي يكديگر بكاريم.
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم .
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم.
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم.
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم .
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم .
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم.
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.
چي مي شد اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟
بياييم خود را به خدا نزديكتر كنيم و بذر خدا شناسي را در قلبهاي يكديگر بكاريم.
Monday, May 21, 2007
چندوقتیه که از یه برنامه توپ واسه دودره کردن مخابرات وسدش استفاده میکنم ولی اگه اون برنامه کار نکنه سایتهای معمولی رو هم باز نمی کنه .
تو نمایشگاه کتاب در قلمرو پادشاهان رو خریدم از کارمن بن لادن یکی از عروس های اسامه بن لادن که از طرف مادری ایرانی واز پدر سوییسی هست این کتاب تو ایران سال86 چاپ شده ولی همین زمان کوتاه به چاپ ششم رسیده از کتاب خوشم اومد در مورد سعودی ها مطالب جالبی نوشته تو صیه میکنم حتما بخونینش
یه سی دی هم خریده بودم که 500 کتاب رو بصورت ای بوک داره در مورد ادبیات تاریخ کامپیوتر وخیلی چیزای دیگه از رساله دلگشا تا قلعه حیوانات تو این سی دی هست که خوراک من رو حالا حالا ها تامین میکنه
این هفته در خدمت دوستان بودم هی قرار میذارن بریم بیرون واسه همین اصلا وقتم واسه خودم نبودو مجبور بودم با هاشون برم سگ چرخ بزنم اینم از دردسر های رفیق خوب بودنه.
فعلا باید برم بای..
Sunday, May 20, 2007
خودشناسي از روي امضاء
1- کساني که به طرف عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،انسانهاي منطقي هستند . 2- کساني که بر عکس عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،دير منطق را قبول مي کنند و معمولاً غير منطقي هستند . 3- کساني که از خطوط عمودي استفاده مي کنند لجاجت و پافشاري در امور دارند . 4-کساني که از خطوط افقي استفاده مي کنند انسانهاي منظمي هستند . 5- کساني که با فشارامضاء مي کنند ، در کودکي سختي کشيده اند . 6- کساني که پيچيده امضاء مي کنند آدمهاي شکاکي هستند . 7- کساني که در امضاي خود اسم و فاميل مي نويسند خودشان را در فاميل برتر مي دانند. 8- کساني که در امضاي خود فاميل مي نويسند داراي منزلت هستند . 9- کساني که اسمشان را مي نويسند و روي اسمشان خط مي زننداحتمالاً شخصيت خود را نشناخته اند. 10-کساني که به حالت دايره و بيضي امضاء مي کنند ، کساني هستند که مي خواهند به قله برسند .
سقط جنين اری يا نه؟
چندروز قبل یه خانمی پسر10 سالش رو اورده بود پیش من برای معاینه به طور اتفاقی میون حرفاش فهمیدم 4 ماهه حامله است (باید توضیح بدم که ما که تو طرح پزشک خانواده هستیم در ابتدای کار باید برای افراد تحت پوششمون پرونده تشکیل بدیم وسابقه بیماریهای خاص حاملگی ها روشهای پیشگیری از بارداری وبعضی چیزای دیگه رو ازشون در بیاریم)این خانم که 36 ساله بود تو سابقه ش میگفت که یک سال قبل وقتی تو ماه دوم حاملگی بوده و برای مراقبت سونوگرافی رفته بوده رادیولوزیست واسه جنینش تشخیص سندرم ترنریاسیستیک هیگروما رو گذاشته بود وچون شک داشت برای اطمینان این خانم رو به یه رادیولوزیست دیگه هم ارجاع میده که دومی هم این تشخیص روتایید میکنه(درمورد سندرم ترنر باید بگم که یک بیماری کروموزومی هست که معمولا با ازمایش زنتیک ویا بعضا شکل ظاهری بیمار که منحصرا زن هست میشه تشخیص رو گذاشت حالا چه جوری این رادیولوزیست ها این تشخیص رو اونم تو ماه دوم بارداری مادرگذاشته بودن واسم جالب بود متاسفانه خودم سونوگرافی رو ندیدم ولی همکار ماما هم دیده بود وحرف اون خانم رو تایید کرد)پزشک رادیولوزیست به خانم مورد نظر که تو ماه دوم بارداری بود توصیه میکنه که جنین رو سقط کنه که به نظر من توصیه به جایی بود وخانم هم پیگیر ماجرا میشه وحتی چند بار به پزشکی قانونی مرکز استان میره که اونا میگن برای مجوز باید بره تهران وتازه اونجا هم معلوم نیست موافقت کنن خلاصه بعد از کلی علافی خانم مورد نظربه یکی از پزشکای عمومی قدیمی مراجعه میکنه که ید طولایی تو سقط وکورتاز کردن غیرقانونی داره و برای من جای تعجبه که کسی هم جلوی کارش رو نمی گیره وخلاصه با 50 هزارتومن جنین رو سقط میکنه حالا هم چون می ترسیده که ممکنه این جنینش هم مشکل داشته باشه به بهورز وپزشک همکارم که مسوول مستقیم جمعیت روستای خانم مورد نظر هست چیزی در مورد حاملگیش نمی گه تا اگه بخواد باز هم سقط کنه مشکلی براش پیدا نمی شه .
هدفم از بیان موضوع این خانم اینه که چرا باید قوانین ما این قدر دست وپا گیرباشه که مردم مجبور بشن کارهای مورد نظرشون رو از طریق غیر قانونی انجام بدن سیستم غلط ما خودش باعث پرورش کارهای غیرقانونی میشه .
اگه قراره مورد جنین این خانم سقط نشه دیگه چه مواردی رو میشه قانونی سقط کرد.
راستی اگه شما جای این خانم بودین از این اداره به اون اداره واز این شهر به اون شهر میر فتین تا شاید مثلا مجوز قانونی رو بتونین بگیرین یا راحت تو شهر خودتون با 50 هزارتومن به طورغیرقانونی کارتون رو راه مینداختین !؟(حالا خوبه که مورد این خانم لااقل بوسیله یه پزشک انجام شد نه بوسیله دلاک محل یاشمسی خانوم وقمر خاتون وعمه بتول اینا!
هدفم از بیان موضوع این خانم اینه که چرا باید قوانین ما این قدر دست وپا گیرباشه که مردم مجبور بشن کارهای مورد نظرشون رو از طریق غیر قانونی انجام بدن سیستم غلط ما خودش باعث پرورش کارهای غیرقانونی میشه .
اگه قراره مورد جنین این خانم سقط نشه دیگه چه مواردی رو میشه قانونی سقط کرد.
راستی اگه شما جای این خانم بودین از این اداره به اون اداره واز این شهر به اون شهر میر فتین تا شاید مثلا مجوز قانونی رو بتونین بگیرین یا راحت تو شهر خودتون با 50 هزارتومن به طورغیرقانونی کارتون رو راه مینداختین !؟(حالا خوبه که مورد این خانم لااقل بوسیله یه پزشک انجام شد نه بوسیله دلاک محل یاشمسی خانوم وقمر خاتون وعمه بتول اینا!
Saturday, May 19, 2007
زيباترين قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.
جزیره
در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن. وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت:(آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟) ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت:(اجازه بده که با تو بيايم) غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت ان پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد:(زمان) عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: ((زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است))
Subscribe to:
Posts (Atom)