Saturday, May 19, 2007


ک سقا در هند ، دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت . بنابراين در حالي که کوزه سالم ، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد. براي مدت دو سال ، اين کار هر روز ادامه داشت . سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه ارياب مي رساند. کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميکرد. موفقيت در رسيدن به هدفي که به منظور آن ساخته شده بود. اما کوزه شکسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها مي توانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دوسال روزي در کنار رودخانه ، کوزه شکسته به سقا گفت : « من از خودم شرمنده ام و مي خواهم از تو معذرت خواهي کنم .» سقا پرسيد : « چه مي گويي؟ از چه چيزي شرمنده هستي ؟» کوزه گفت : « در اين دو سال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد ، انجام دهم . چون شکافي که در من وجود داشت ، باعث نشتي آب در راه بازگشت به خانه اربابت مي شد. به خاطر ترک هاي (tarak) من ، تو مجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي.» سقا دلش براي کوزه شکسته سوخت و با همدردي گفت : « از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه ارباب ، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني.» در حين بالا رفتن از تپه ، کوزه شکسته ، خورشيد را نگاه کرد که چگونه گل هاي کنار جاده را گرما مي بخشد و اين موضوع ، او را کمي شاد کرد. اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي مي کرد. چون ديد که باز هم نيمي از آب نشت کرده است . براي همين دوباره از صاحبش عذرخواهي کرد . سقا گفت :« من از شکاف هاي تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم . من در کناره راه ، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال ، من با اين گل ها ، خانه اربابم را تزئين کرده ام . بي وجود تو ، خانه ارباب نمي توانست اين قدر زيبا باشد.»

Sunday, May 6, 2007

سفر نامه گرگ بیابون

دیرزمانی بود که در لوح وبلاگ مطلبی از خودم تقریر نکرده بودم چون مدتی به سبب بی حالی وکسالت ناشی از فصل بهارو ایضا فراخی کالیبر از وبگردی و وبلاگ خوانیخود را مستعفی کرده بودم وازموضوعاتی که هر از گاهی در وبلاگستان باب میشودمهجور مانده بودم که امروز تصمیم گرفتم در مورد سفر خود به نمایشگاه کتاب مطلبی به رشته تحریر در اورم
عصر چهار شنبه بعد از یک شب کشیک وکار کردن تا 4 عصر خوره رفتن به نمایشگاه به جانم افتاد وتصمیم به فتح نمایشگاه امسال بسان دن کیشوت گرفتم بنابراین برای سفر به دنبال ملازمی همچون سانچو پانزا ملازم دن کیشوت گرفتم وبرای صبح پنج شنبه برنامه ریزی کردم صبح به همراه موسی چنبه ملازم من در این سفر سوار بر مرکب اهنین خود خوش رکاب شدم در حالیکه اتمام حجت از باب بی مسولیت بودن اینجانب در مورد جان ملازم وعدم توانایی پرداخت دیه نامبرده در صورت تصادفات منجر به جرح یا احیانا مرگ کرده بودم و به او هم تذکر اکید داده بودم که در منزل خود برای اهل بیت وصیتی بنماید.
القصه با سرعت معقول به راه افتادیم در حالیکه مسوولیت جان ملازم رو هم به عهده داشتم نزدیکی رستم اباد ماشین پیکانی که می خواست از مرکب من پیشی بگیردباعث شد جهت راه دادن به او کمی به سمت خط ممتد در جاده کوهستانی متمایل شوم منی که همه قوانین راهنمایی ورانندگی را رعایت می کنم که به ناگاه با حرکت تابلوی ایست در دست مامور گشت نا محسوس مواجه شدم که به پیکان جلوی من ایست میداد من هم کمی از سرعتم کم کردم ومشکوک شدم که نکند به من هم ایست داده که متاسفانه با دستور ایست دوباره مامور روبرو شدم اینجا رهست که می گن شکار خودش با پای خودش به دام میفتد چرا که اگر به راهم ادامه می دادم به من کاری نداشت بالاخره 13 تومن توسط گشت نا محسوس جریم شدم.نهار رو در قزوین در ستورانی شیک میل کردیم و به سمت تهران براه افتادیم حالا نمی دانم ایا این چندده د دوربین نصب شده دراتوبان تهران-قزوین حرکتی خلاف از این حقییر ثبت کرده اند یا نه.
ساعت 3 بعداز ظهربه کلان شهرتهران رسیدیم و اسیر خیابانهای پر ترافیک تهران شدیم و سانچوی ماجرای ما که به توهمی جای خود رو با اربابش عوض کرده بودو خود رو بلد راه می دانست ما رو حیران کرددر این کلان شهر در حالیکه حس جهت یابی وی از بز هم کمتر بود واجازه نمی داد که من که راه رو بلدم راه خودم رو برم در نتیجه تا غروب به دنبال گرفتن هتل و گشتن برای ابتیاع موبایل سانچو معطل شدیم و رفتن به نمایشگاه روا تا صبح جمعه به تعویق انداختیم .
القصه فردا صبح به سمت مصلی به راه افتادیم با وجود چندین پارکینگ در اطراف مصلی ماشین ها را به پارکینگ های بعدی پاس می دادند که باعث ترافیک شدید در اطراف مصلی شد و نق نق های موسی چنبه شروع شد طوری که می فرمود بعد از این همه طی طریق و صرف وقت از خیر نمایشگاه بگذریم وبرگردیم به موطن.
خلاصه بعد از کلی گرفتاری توانستیم خوش رکاب را در اصطبل نمایشگاه پارک کنیم ووارد صحن نمایشگاه بی در وپیکر امسال بشویم مصلی اصلا مکان مناسبی برای نمایشگاه نیست بگذریم که محل نمایشگاه کتب خارجی را هم در محل قبلی نمایشگاه قرار داده بودند وبین المملی بودن نمایشگاه رو هم به سخره گرفته بودندغرفه های 1و2 که ادم رو یاد خسی در میقات جلال احمد می نداخت جمعیتی که حیران بودن ودر این ازدحام به سختی از کنار هم رد می شدند ونبودن نور کا فی هم در جای خود غرفه های 3-8 رو هم اجمالی از نظر گذروندیم که نق نق های موسی چنبه شروع شد و ما رواز ادامه رویت نمایشگاه منصرف کرد خیلی حیفمان امد که این همه راه امدیم ولی به خاطر وجود همراه نا هماهنگ نصفه نیمه نمایشگاه رو گشتیم .و خرید من از نمایشگاه شد2 عدد سی دی که اصلا ارتباطی با رشته تحصیلیم نداره هر چند برنامه خرید خاصی نداشتم و بیشتر جهت سیر افاق وانفس وتفریح امده بودم!!!
بالاخره به سمت زادگاه به راه افتادیم ونهار رو درکرج خوردیم وفاصله کرج تا خونه رو که به طور عادی 6 تا 6/5 ساعته میان من کمتر از4 ساعت یاورش رو استاد کردم وسفر رو به پایان بردم.
پی نوشت:این مکتوب بدون ویرایش واصلاح پابلیش میشه اگر ایراداتی دستوری بران وارد است خوانندگان محترم به بزرگی خود نارسایی جملات ونحوه نگارش این نوشته که اول واخرش کمی فرق داره رو می بخشند که از قدیم گفته اند ....گشاد مایه نشاط!
هدف شروع دوباره نوشتن اینجانب بود و کمی گله از نحوه برگزاری نمایشگاه.یادش به خیر که سال اول دانشگاه (74)از طرف دانشکده بابر وبچز کلاس به نمایشگاه رفتیم وکلی از اون روزبرامون خاطرهمونده.

من وخدا

گفتم : خدای من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟ گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟ گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود .گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسيد .گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم .گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

چندتا لينك:

یک حکایت


نقل است که حضرت روح الله عیسی مسیح از خداوند خواست که خدایا ! دوستی از دوستان واقعی خود را به من نشان بده.... خطاب آمد که به فلان بیابان و فلان نقطه برو تا در آنجا دوستی از دوستان واقعی مرا خواهی دید.
حضرت عیسی به همان نقطه رفت و زنی را دید که نه چشم دارد و نه دست و نه پا .. حشرات بر او هجوم آورده اند و چون دستی برای راندن آنها ندارد، بدنش از شدت هجوم و نیششان مجروح است. اما در عین حال مدام تسبیح می گوید و با این ذکر الحمدلله علی نعمائه و الشکر له علی آلائه خداوند را بر نعمت های پیدا و پنهانش سپاس می گزارد.
مسیح سلام کرد و زن پاسخ داد: و علیک السلام یا روح الله .. آن حضرت پرسید: از کجا می دانی که من عیسی روح الله هستم ؟ زن گفت: همان خدایی که من را به تو معرفی و به سویم راهنمائی ات کرد، تو را نیز به من شناساند.
عیسی پرسید: بانو ! تو که نه چشم داری و نه دست و پا .. خداوند را بر کدام نعمتش شکر می کنی؟
زن گفت: ای روح الله ! من زبانی دارم که مدام به ذکر خدا مشغول است و قلبی دارم که همواره شکر خدا را به جا می آورد و تنی دارم که بر بلای حضرت دوست صبوری می کند. آری .. من شکر می کنم که چشم ندارم به نامحرم نگاه کنم ... دستی ندارم که به سوی حرام خدا دراز شود و نیز پایی ندارم که آن را در راه گناهان به کار گیرم. ای عیسی ! این نعمت هایی که خداوند به من داده ، به کدامیک از بندگانش عنایت فرموده است؟
عیسی مسیح پرسید: چگونه در این بیابان بی آب و علف، روزگار می گذرانی ؟ پاسخ داد: آنکس که هفت آسمان را بدون ستونی بر پا داشته است، به فکر من نیز هست.
عیسی از وی سؤال کرد: آیا آرزویی نیز داری؟ و پیرزن جواب داد: آری .. دختری دارم که با اینکه بزرگ شده است اما گاهی دلم برایش تنگ می شود و آرزوی دیدارش را می کنم.. از خداوند می خواهم که غم او را از دلم بردارد تا با دلی خالص متوجه او باشم و هیچکس غیر از خودش در دلم حضور نداشته باشد.
نقل است که در راه بازگشت، عیسی جنازه ی دختری را دید که درندگان بیابان او را دریده و کشته اند. حضرتش گفت: سبحان الله .. این زن عاجز به آرزوی خود رسید..

طولانی ترينها

طولاني ترين دوران نامزدي
طولاني ترين دوران نامزدي 67 سال به درازا کشيده است و مربوط به آقاي اکتاوي گيلن و خانم ادريانا مارتيز مي باشد. عاقبت در ژوئن 1969 هنگامي که هر دوي آنها 82 ساله بودند دل به دريا زده و در مکزيکوسيتي ( پايتخت مکزيک ) با هم ازدواج کردند
طولاني ترين سفر با قطار
طولاني ترين سفر با قطار از شهر ليسبون در پرتغال به شهر خاباروفسک در روسيه است که زمان آن 9 روز و 2 ساعت است
طولاني ترين بيهوشي
طولاني ترين دوره بيهوشي که در تاريخ پزشکي ثبت شده است به دختر هفت ساله آمريکايي بنام – آلن اسپورتيو – نسبت
داده مي شود ، وي پس از عمل آپانديس در سال 1942 به حالت اغما افتاد و تا 15 سال بهوش نيامد
طول عمر حيوانات
طول عمر اسبي که رکورد زندگي را شکست ، 61 سال بود . با آنکه سال عمر گربه حدآکثر 19 سال است معهذا خانم آليس اسني جورج بور انگليسي گربه اي داشت که 35 سال تمام زندگي کرد و روز 5 نوامبر 1957 چشم از جهان بست.بموجب اطلاعات دقيق کلاغ پر سالترين پرنده روي زمين است و پس از کلاغ پرستوي دريايي است .سالخورده ترين کلاغ اهلي ، کلاغي بود که 108 سال عمر کرد و پر سالترين پرستوي دريايي 44 سال تمام در بين هم نوعان خود بسر ميبرد
طولاني ترين نطق ها
طولاني ترين نطق ها در آمريکا ايراد شده است .سناتور واين موريس دو روز متوالي – 24و25 آوريل 1953 – بمدت 22 ساعت و 26 دقيقه صحبت کرد . و در تمام مدت نطق يکبار هم ننشست .سناتور اشتورم تورموند – نماينده دمکرات از کارولين جنوبي – نيز دو روز متوالي – 28و29 اوت سال 1957 – عليه قانون حقوق مدني سخنراني کرد . و نطق او بمدت 24 ساعت و 19 دقيقه طول کشيد. تنها چند دقيقه براي اجراي مراسم تحليف يکي ديگر از نمايندگان سنا قطع شد.آمار رکورد طولاني ترين نطق را سناتور تگزاسي – کيلمر کوربين اولولوک – در اوستين تگزاس شکست ، وي روز 17 و 18 ماه مه در سال 1955 درباره ماليات آب بيش از 28 ساعت و 15 دقيقه تمام لاينقطع نطق کرد.
طولاني ترين جنگ ها
از ميان جنگ هاي متعدد بيشماري که تاريخ بخاطر سپرده است ، طولاني ترين جنگ ، جنگ صد ساله بوده است ، که طي آن – 1338 تا 1453 – فرانسه و انگلستان ، 115 سال تمام با يکديگر نبرد کردند . با اين همه خاطره جنگي جنگ هاي مقدس ، بسي خونين تر از جنگ صد ساله است . چه اين جنگ 195 سال تمام بطول انجاميد